تبليغاتX
ساعتهای بی زمان

ساعتهای بی زمان

جرعه ای از آسمان مارا بس است

گر این گونه می خواهی آزارم دهی

برای خرده نانی

عریانم کن

تا میان برف میان پرندگان گرسنه بمیرم

                                               رضا چایچی

پ.ن:چند روز پیش درجمع دوستانه خودمان با چند نویسنده نشسته بودیم  و رضا چایچی نیز مهمان ما  بود، در پایان جلسه چایچی عزیز دو شعر خود را با دست خط زیبایش نوشت و  به من هدیه کرد که یکی از آنها شعر ی با نام خرده نان است که  چاپ شده است و در  بالا آوردم و  دومی به دلیل اینکه  درجای منتشر نشده است باید از صاحب اثر اجازه بگیرم....  

                                                

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 2:14  توسط مهرزاد اهورا  | 

و "خواجه نصیر الدین " دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است : در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟ من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .

خواجه نصیر الدین فرمود :

ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد(ص) که سلام خدا بر او باد را می دانی . و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا هنگامی که شبانگاه با بانویش همبستر می شود , راه بر او شناسانده شده است . اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است. من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم و دینها و آیینها دیده ام . از "غوتمه ( بودا ) "در خاورزمین تا "مانی ایرانی" در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند . آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد .

اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟

در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان " اما " و " اگر " دارد .

در اسلام تو را می گویند :

دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .

غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست .

و این " اماها " مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می بیند . و راز نابخردی و پستی مسلمانان در همین است ای شیخ کسلان ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:28  توسط مهرزاد اهورا  | 

برای دیدن عکس بزرگتر بر روی آن کلیک کنیدخبر فوت کوثر برادران ،یادگار دوست و همکارم علیرضا برادران کوتاه بود، همیشه خبرهای مرگ کوتاه هستند و اگر مسافر کودک باشد کوتاه تر، روز قبل از حادثه  سقوط هواپیما به همراه دوستی  پوشش خبری یک کنفرانس اقتصادی را به عهده  داشتم و قرار بود یکی از مسولین در آنجا سخنرانی کند.  علیرضا برادران نیز  قسمتی از تصویر برداری مراسم را برعهده داشت و چقدر هم عجله داشت تا زودتر برود و کارهایش قبل از سفر را انجام بدهد ...بعد از حادثه نیز حداقل دلم خوش بود که این دو قلوها می توانند کمی از اندوه همسر شهید برادران کم کنند  اما این اتفاق نه تنهاداغ تازه ای را به دلمان نشاند بلکه اندوه نبودن علیرضا را نیز دوباره زنده کرد  گفته بودند که دختر را بعد از هفت سالگی بایدپیش پدرش برود اما دیگر اینگونه اش را ندیده بودم  برای علیرضا برادران رحمت واسعه و  برای همسر علیرضای عزیز شهید صبر جمیل مسالت می کنم... هرچند که بسیار سخت است
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:19  توسط مهرزاد اهورا  | 

اینجا همه بوی تو را می دهند...

دست خودشان نیست....

 هوا گرم شده، زیاد عرق می کنند*

*دوستم نفیسه احمدی اینو گفته...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:30  توسط مهرزاد اهورا  | 

ساعتها و زمانها برای  همه ارزش یکسان ندارند بلکه  برای هرکسی یک نوع ارزش دارد مثلا بعضی ها از غروب جمعه بدشان می آید و آن را دلگیر  و ناراحت کننده می دانند، در حالی که برای عده ای عاشقانه است. و یا گروهی از مردم علاقمند هستند که صبحها قبل ازطلوع آفتاب از خواب بیدار شوند حال به هر دلیلی  ولی عده ای  عاشق خواب صبح هستند.....

 برای بعضی ها  یکی از بدترین زمانها لحظات قبل از خواب است (زمانی  که به چاله ذهنی  قبل از خواب معروف است) و یا زمانی که صبحها  تازه از خواب بیدار شده اند. در  این لحظات خاطرات و اتفاقاتی به یاد آدم می افتد که اصلا در طول  روز و  یا حتی در طول هفته و ماهنیز  به آن فکر نمی کرده است .یعنی حوادثی که شاید سالهای بسیار اززمان رخدادن آن گذشته باشد.

برای من هم همینطور است یعنی مثلا در صبح زود یک ترانه و یا شعری که سالها  پیش شنیده بودم را به خاطر می آورم گاهی این یادآوری بسیار ناراحت کننده و عذاب آور است.... ...مانند این چند روز که دوباره  تصویر آخرین نگاه  آن دختری که سالهای آخر دبیرستان با او  یک سالی آشنا بودم و به نوعی دوستش داشتم به خاطرم می آیدکسی که آن زمان  عاشقش بودم  و شاید به نوعی اولین عشقم بود ولی به خاطر یک اتفاق بچه گانه  دیگر ندیدمش ...خیلی دوست دارم  یک بار دیگر یک جای دوباره  ببینمش و  برایش توزیع دهم که کتاب اتوبوس فهیمه رحیمی را من از توی کیفش بر نداشتم بلکه از دوستش گرفته بودم... همان دختری  که بین ما را با آن کتاب بهم زد......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:50  توسط مهرزاد اهورا  | 

""دوباره پیدایش شده،نپرسیده ام کجا بوده ،او هم نمی گوید .

باران می بارید  و من که عادت ندارم چتر در دست بگیرم .یقه کاپشنم را بالا زده بودم و تند می رفتم

((سلام!))

برگشتم

ایستاده بود بالا بلند اما نه با دستهای گشوده. خواستم لبخند بزنم و نتوانستم
((چقدر ریشت بلند شده؟))
ایستادم و به نگاهش نگاه کردم.
((ناراحت شدی؟))
دستش را گرفتم .خواست پس بکشد گفتم :((یک لحظه ... ))دستش را باز کردم ،خودکارم را از جیبم در آوردم. شماره تلفن تازه ام را کف دستش نوشتم .وقتی می نوشتم دست چپم که زیر دستش بود می لرزید و باران انگار روی شماره ها می دوید
((ننویس خواهش می کنم!)) و خندید.
گفتم: ((چرا ؟))

دوباره خندید:(( آخه اگه بنویسی بهت زنگ می زنم. ))

((خب؟))
((آخه من نباید بهت زنگ بزنم .))
گفتم:((نزن!))
گفت:(( پس اقلا شماره رو اشتباهی بنویس.))
((خداحافظ !)) و رفتم
با صدایش برگشتم .ایستاده بود زیر باران:(( پاکش می کنم. زنگ نمی زنم))
حالا هروقت که بخواهد زنگ می زند و من نمی توانم .تلفنش را ندارم.""*

*قسمتی از داستان آینه ی شکسته از مجموعه داستان چیزی در همین حدود نوشته به روژئاکره یی 

پ.ن:تا حالا شده اتفاقی برایتان بیفتد حالا هر اتفاقی می خواهد باشد، دیدن یک دوست و یا یک خاطره عاشقانه یا هزار چیز دیگر و بعد چند ماه بعد ببینید که بصورت خیلی تصادفی نویسنده ای در آن سوی دنیا و هزاران کیلومتر دورتر عین همان اتفاق را در داستانش آورده باشد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:35  توسط مهرزاد اهورا  | 

هر بار خواست چای بریزد نمانده ای / رفتی و باز به سکوتش نشانده ای

تنها دلش خوش است به اینکه یکی دوبار / با واسطه سلام برایش رسانده ای

حالا صدای او به خودش هم  نمی رسد/ از  بس که بغض توی گلویش چپانده ای

 دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست/گفتند باز روسری ات را تکانده ای

می رقصی و برات مهم نیست مرگشان / مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای

بدبخت من ،فلک زده من ،بد بیار  من

امروز عصر چای ندارم .... تو مانده ای*

*از مجموعه شعر "حال و حوائی از ترنج و بلوچ"اثر حامد عسگری

پ.ن:نمایشگاه  کتاب هر بدی  که داشت یک خوبی برای من  داشت و آن هم اینکه توانستم  شخصی را که مدتها بود ندیده بودم ببینم ،دوستی که دلم برایش بسیار  تنگ شده بود ،و باهم چای بنوشیم در فضای سبز نمایشگاه ،حالا مدام این شعر حامد عسگری عزیز  را زمزمه میکنم نمیدانم چرا شاید اصلا ربطی نداشته باشد ولی شعر زیبای است ،البته خوب  شاعر  این شعر یک تفاوت با من دارد،من امروز  چای داشتم.....     

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:4  توسط مهرزاد اهورا  |